۱۳۹۳ بهمن ۲۰, دوشنبه

15

هر روز دنبال یه دلیل تازه میگردم
بدون این که متوجه بشم دیروز هم دنبال دلیلی بودم

اما وقتی بهش فکر میکنم حالم بد میشه
سرم گیج میره از همه کارهای طاقت فرسایی که انجام دادم و همه کارهایی که باید انجام بدم

از زندگی کردن میترسم، 
اگر معنی زندگی کردن همینه و باید " به زور" از همین روزمرگی لذت ببریم پس زندگی خیلی بی دلیل و احمقانست

این روزا گرد و غبار و کهنه گی ای  که به تنم نشسته رو نمیتونم کنار بذارم، 
چسبیده بهم، 
کلافه شدم، 
دلم یه باد یــــخ میخواد که همه سیستممو بهم بریزه!

۱۳۹۳ بهمن ۱, چهارشنبه

14

بعضی وقتا دلت خیلی میگیره
یهو همه جلوت به نظر میرسن
کسی کنارت نمیمونه
تنها میشی
باید با اونایی که دوستشون داری بجنگی

این بعضی وقتا واقعا بدن

دلم میخواد کسی رو نمیشناختم

زندگی سخته، خیلی بیشتر از اونی که میدونیم. 

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

13- تانکر نفت

با هم می رفتیم روی تانکر توی حیاط... 
گوشه حیاط یه تانکر بزرگ داشتیم که بعضی وقتا توش نفت بود. برای بخاری .. 

اون وقتا فکر میکنم برام مهم نبود که لباسام کقیف بشن یا تارعنکبوتِ آویزون از شاخه هایِ درختِ توت، بچسبن به موهام. 

یادمه ظهرایی که مجبور بودیم بخوابیم از زیر دست سنگین و خواب آلوده ی مامان فرار میکردیم و می رفتیم حیاط. 
میرسیدیم به حیاط انگار در امان بودیم. حدس هم نمیزدیم بیدار بشه. 

می رفتیم روی تانکر می نشستیم، به زور ... اول تو میرفتی بالا، بعد من می رفتم روی سنگ سیمانی زیر تانکر و تو دستمو میگرفتی و منو میکشیدی بالا... 
لباس و دستمون قرمز میشد. تانکر قرمز بود. کقیفم بود. اما زیر سابه درختا بود. 

یه بار یه کم پنیر و نون هم برداشتیم. پاهامونو تاب میدادیم و نون و پنیر میخوردیم. بعدشم شروع کردیم به سرک کشیدن به خونه همسایه بغلی. انقدر نگاه نگاه کردیم تا زن همسایه اومد توی حیاطشون و ما هم زودی نشستیم روی تانکر. 

خونمون نه تانکر داره نه باغچه نه همسایه نه خواب اجباری بعدظهر.
خونه همون خونست. 
من و تو دیگه همون دوتا بچه نیستیم. . 

۱۳۹۳ دی ۱۶, سه‌شنبه

12- دست سنگین

چشمام میسوزه. سرم سنگین شده. نمیدونم از فشار درسه یه چیز دیگه ای.
خیلی خوابم میاد. 
دلم میخواد مریض بشم و اجازه داشته باشم استراحت کنم. 
دلم میخواد یه نفر مواظبم باشه. 

بچه که بودم بین اون همه آدم گم بودم. 
فقط وقت کار کردن و کتک خوردن صدا میشدم. 
اونم نه با اسم خودم. 
این روزا همه اش یاد دستای سنگین میافتم. 

این روزا از بچگیم متنفر میشم. 
دلم میخواد مثه یه تیکه کاغذ با خودکار سیاهِ سیاه شده، مچاله اش کنم بعد بجوومش و قورتش بدم. 





۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

11

نمیشه گفت از کوچکی آدم هاست ، آدمها واقعا کوچک نیستند .. 

اما حس داشتن سقفی بالای سر، بوی گرم خانه، آرامش یک رختخواب امن و هزار و یک " کلیشه" ی دیگر زندگی، وسوسه های من برای ادامه دادن است ... 

با هر قدم نفسی پر رنگ تر میکشیم.