چشمام میسوزه. سرم سنگین شده. نمیدونم از فشار درسه یه چیز دیگه ای.
خیلی خوابم میاد.
دلم میخواد مریض بشم و اجازه داشته باشم استراحت کنم.
دلم میخواد یه نفر مواظبم باشه.
بچه که بودم بین اون همه آدم گم بودم.
فقط وقت کار کردن و کتک خوردن صدا میشدم.
اونم نه با اسم خودم.
این روزا همه اش یاد دستای سنگین میافتم.
این روزا از بچگیم متنفر میشم.
دلم میخواد مثه یه تیکه کاغذ با خودکار سیاهِ سیاه شده، مچاله اش کنم بعد بجوومش و قورتش بدم.
خیلی خوابم میاد.
دلم میخواد مریض بشم و اجازه داشته باشم استراحت کنم.
دلم میخواد یه نفر مواظبم باشه.
بچه که بودم بین اون همه آدم گم بودم.
فقط وقت کار کردن و کتک خوردن صدا میشدم.
اونم نه با اسم خودم.
این روزا همه اش یاد دستای سنگین میافتم.
این روزا از بچگیم متنفر میشم.
دلم میخواد مثه یه تیکه کاغذ با خودکار سیاهِ سیاه شده، مچاله اش کنم بعد بجوومش و قورتش بدم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر