با هم می رفتیم روی تانکر توی حیاط...
گوشه حیاط یه تانکر بزرگ داشتیم که بعضی وقتا توش نفت بود. برای بخاری ..
اون وقتا فکر میکنم برام مهم نبود که لباسام کقیف بشن یا تارعنکبوتِ آویزون از شاخه هایِ درختِ توت، بچسبن به موهام.
یادمه ظهرایی که مجبور بودیم بخوابیم از زیر دست سنگین و خواب آلوده ی مامان فرار میکردیم و می رفتیم حیاط.
میرسیدیم به حیاط انگار در امان بودیم. حدس هم نمیزدیم بیدار بشه.
می رفتیم روی تانکر می نشستیم، به زور ... اول تو میرفتی بالا، بعد من می رفتم روی سنگ سیمانی زیر تانکر و تو دستمو میگرفتی و منو میکشیدی بالا...
لباس و دستمون قرمز میشد. تانکر قرمز بود. کقیفم بود. اما زیر سابه درختا بود.
یه بار یه کم پنیر و نون هم برداشتیم. پاهامونو تاب میدادیم و نون و پنیر میخوردیم. بعدشم شروع کردیم به سرک کشیدن به خونه همسایه بغلی. انقدر نگاه نگاه کردیم تا زن همسایه اومد توی حیاطشون و ما هم زودی نشستیم روی تانکر.
خونمون نه تانکر داره نه باغچه نه همسایه نه خواب اجباری بعدظهر.
خونه همون خونست.
من و تو دیگه همون دوتا بچه نیستیم. .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر