۱۳۹۳ دی ۷, یکشنبه

10

چند روزه حس میکنم یه باد سرد از یه جایی که نمیدونم کجاست میپیچه داخل جایی که نمیخوام اسمشو خونه بذارم. 

استرس که میاد دست هام میلرزه، 
نفسم صورتمو سرد میکنه، 
دنیا دور سرم میچرخه، 
بدترین فکرا میاد توی سرم... 

الان چند وقته که بدترین فکرها راهشونو باز کردن و دارن وارد لحظه های واقعی میشن. 

تا امروز هیچ وقت اینقدر اوضاع سردرگم نبوده برام ... 

همیشه آخر همه ی کارا دعا میکردم، 
اما الان تنها کاری که از دستم برمی آد همینه. 


9- رو هوا

نداشتن پناه بدترین درده، 
به کارتن خواب ها فکر میکنم، 
چه زندگی های عجیبی وجود دارند... 

۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

8 - گذشته هایی که گذشتن


اگه نقطه های پشیمونی رو توی زندگیم تاریک کنن روزگارم تیره و تاره. 

پشیمونی همون جاییکه که دور میزنی، همون جاییه که میگی " نمیخوام" 
همون لحظه ای که همه با تنفر و خیلی هم که مهربون باشن با تمسخر نگاهت میکنن. 
همون روزایی میشه که وقتی از راهروی دانشکده رد میشی دلت میخواد نامرئی باشی. 

روزایی که تنها مچاله شدن گوشه اتاقت و تمام فکرتو توی یه پاکت سفید و قرمز قایم کردن برات آرامش دهنده تر از هر سنگ صبوریه. 

پشیمون که بشی خیلی سخته، باید تحمل کنی همه اینارو
ممکنه بعدش تنها ترم بشی، 
ممکنه بعدش همه اش فکرکنی اشتباه کردی، 
ممکنه تا آخر عمرت همین فکر رو بکنی. 

خوب و بد مطلق نیست، 
اگه این راهو نمیرفتم الان نیمه ی یه راه دیگه بودم. 

چه فرقی میکرد؟ آخر همه ی این راه ها به یه جا میرسه... 


* چند روزیه یاد پشیمونیام افتادم. بعد تو خودم مچاله میشم. بعد یادم میاد که دیگه مجبور نیستم تنها مچاله بشم. و این خیلی خوبه!


7- اختلاف زمانی

بعضی وقتا از راه دور هم میشه درد فرستاد.

از راه دور هم میشه درمون فرستاد.

گناه هیچ کسی هم نیست،

همه اش تقصیر راه دوره و بس. 

6-

فکر میکنم فهمیدم که دل تنگی کم کم از بین میره، و جاش به تیکه سفت و سخت میشینه تو دلت که نمیشه اسمشو بذاری سنگ. 

کمترین آرزوهامونو ندیدیم که چه ساده برآورده میشدن، 
به جاش پرواز کردیم یه جای دورتر که به اوج آرزوهامون برسیم. 
الان حتی همون آرزوهای کوچیک رو هم نداریم. 

نمیشه بندازی تقصیر زندگی و زمونه، 
همه اش به یه لحظه زیادی مثبت فکر کردن خودت برمیگرده، 
یه لحظه که بعدا که به یادش بیافتی میگی " گمراهم کردن" 

اما همه اش به زیادی مثبت فکر کردن خودت برمیگرده، 
به این که نمیخوای پیش خودت اعتراف کنی که اشتباه کرده بودی... 

همه زورتو میزنی که غرق نشی،
همه اسمایی که یه روز بلد بودی رو بلند بلند صدا میکنی که کمکت کنن، 
سر همه نمازات از خدا میخوای نجاتت بده، 
ولی حاضر نیستی برگردی، چون نمیخوای قبول کنی که " اشتباه کردی!" 


5- تفاوت

شنیدن خبر مرگ کسی که فقط چندبار دیدیش و باهاش سلام علیک کردی خیلی سخت نیست، 
از دست دادنه که سخته. 

۱۳۹۳ دی ۴, پنجشنبه

4

اونی که میتونه تو رو به اسم کوچیک صدا کنه همیشه محرم نیست،

اونی هم که حق نداره گردنتو ببوسه لزوما نامحرم نیست!

۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

3

یه صدایی هست که منو زجر میده، 
اما قلبمو نوازش میکنه، 

دلم میخواد بخاطر شنیدنش براش گریه کنم!

2- پرش

چرا وقتی هنوز نقطه های حل نشده داری میپری جلوتر؟

نمی ترسی بعدا به خاطر همین کمرنگ دیدن ها زمین بخوری؟

1- قبرستان

حال خوبی ندارم...

حال روزایی رو دارم که یکی مرده، یه آدم نزدیک.
حال لحظه هایی که برات مهم نیست لباست خاکی بشه، موهات کقیف باشه، ابروهات بهم ریخته باشه.
حال وقتایی که انگار از درون مردی و هیچ اتفاقی، هیچ چهره ای، هیچ حرفی برت نمیگردونه.

حال نور کمرنگ خورشید سر صبح و هوای سرد قبرستون، یه سینی خرما و گریه های یواشکی یه نفر پای مرده ای که دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوه، با تعجب و اضطراب بین قبرا گز زدن که " کی نوبت من میرسه؟"