چند روزه حس میکنم یه باد سرد از یه جایی که نمیدونم کجاست میپیچه داخل جایی که نمیخوام اسمشو خونه بذارم.
استرس که میاد دست هام میلرزه،
نفسم صورتمو سرد میکنه،
دنیا دور سرم میچرخه،
بدترین فکرا میاد توی سرم...
الان چند وقته که بدترین فکرها راهشونو باز کردن و دارن وارد لحظه های واقعی میشن.
تا امروز هیچ وقت اینقدر اوضاع سردرگم نبوده برام ...
همیشه آخر همه ی کارا دعا میکردم،
اما الان تنها کاری که از دستم برمی آد همینه.
استرس که میاد دست هام میلرزه،
نفسم صورتمو سرد میکنه،
دنیا دور سرم میچرخه،
بدترین فکرا میاد توی سرم...
الان چند وقته که بدترین فکرها راهشونو باز کردن و دارن وارد لحظه های واقعی میشن.
تا امروز هیچ وقت اینقدر اوضاع سردرگم نبوده برام ...
همیشه آخر همه ی کارا دعا میکردم،
اما الان تنها کاری که از دستم برمی آد همینه.