فکر میکنم فهمیدم که دل تنگی کم کم از بین میره، و جاش به تیکه سفت و سخت میشینه تو دلت که نمیشه اسمشو بذاری سنگ.
کمترین آرزوهامونو ندیدیم که چه ساده برآورده میشدن،
به جاش پرواز کردیم یه جای دورتر که به اوج آرزوهامون برسیم.
الان حتی همون آرزوهای کوچیک رو هم نداریم.
نمیشه بندازی تقصیر زندگی و زمونه،
همه اش به یه لحظه زیادی مثبت فکر کردن خودت برمیگرده،
یه لحظه که بعدا که به یادش بیافتی میگی " گمراهم کردن"
اما همه اش به زیادی مثبت فکر کردن خودت برمیگرده،
به این که نمیخوای پیش خودت اعتراف کنی که اشتباه کرده بودی...
همه زورتو میزنی که غرق نشی،
همه اسمایی که یه روز بلد بودی رو بلند بلند صدا میکنی که کمکت کنن،
سر همه نمازات از خدا میخوای نجاتت بده،
ولی حاضر نیستی برگردی، چون نمیخوای قبول کنی که " اشتباه کردی!"
کمترین آرزوهامونو ندیدیم که چه ساده برآورده میشدن،
به جاش پرواز کردیم یه جای دورتر که به اوج آرزوهامون برسیم.
الان حتی همون آرزوهای کوچیک رو هم نداریم.
نمیشه بندازی تقصیر زندگی و زمونه،
همه اش به یه لحظه زیادی مثبت فکر کردن خودت برمیگرده،
یه لحظه که بعدا که به یادش بیافتی میگی " گمراهم کردن"
اما همه اش به زیادی مثبت فکر کردن خودت برمیگرده،
به این که نمیخوای پیش خودت اعتراف کنی که اشتباه کرده بودی...
همه زورتو میزنی که غرق نشی،
همه اسمایی که یه روز بلد بودی رو بلند بلند صدا میکنی که کمکت کنن،
سر همه نمازات از خدا میخوای نجاتت بده،
ولی حاضر نیستی برگردی، چون نمیخوای قبول کنی که " اشتباه کردی!"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر