۱۳۹۳ دی ۵, جمعه

8 - گذشته هایی که گذشتن


اگه نقطه های پشیمونی رو توی زندگیم تاریک کنن روزگارم تیره و تاره. 

پشیمونی همون جاییکه که دور میزنی، همون جاییه که میگی " نمیخوام" 
همون لحظه ای که همه با تنفر و خیلی هم که مهربون باشن با تمسخر نگاهت میکنن. 
همون روزایی میشه که وقتی از راهروی دانشکده رد میشی دلت میخواد نامرئی باشی. 

روزایی که تنها مچاله شدن گوشه اتاقت و تمام فکرتو توی یه پاکت سفید و قرمز قایم کردن برات آرامش دهنده تر از هر سنگ صبوریه. 

پشیمون که بشی خیلی سخته، باید تحمل کنی همه اینارو
ممکنه بعدش تنها ترم بشی، 
ممکنه بعدش همه اش فکرکنی اشتباه کردی، 
ممکنه تا آخر عمرت همین فکر رو بکنی. 

خوب و بد مطلق نیست، 
اگه این راهو نمیرفتم الان نیمه ی یه راه دیگه بودم. 

چه فرقی میکرد؟ آخر همه ی این راه ها به یه جا میرسه... 


* چند روزیه یاد پشیمونیام افتادم. بعد تو خودم مچاله میشم. بعد یادم میاد که دیگه مجبور نیستم تنها مچاله بشم. و این خیلی خوبه!


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر