۱۳۹۳ دی ۳, چهارشنبه

1- قبرستان

حال خوبی ندارم...

حال روزایی رو دارم که یکی مرده، یه آدم نزدیک.
حال لحظه هایی که برات مهم نیست لباست خاکی بشه، موهات کقیف باشه، ابروهات بهم ریخته باشه.
حال وقتایی که انگار از درون مردی و هیچ اتفاقی، هیچ چهره ای، هیچ حرفی برت نمیگردونه.

حال نور کمرنگ خورشید سر صبح و هوای سرد قبرستون، یه سینی خرما و گریه های یواشکی یه نفر پای مرده ای که دیگه هیچ صدایی رو نمیشنوه، با تعجب و اضطراب بین قبرا گز زدن که " کی نوبت من میرسه؟"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر